آیا افلاطون خالق مدرنیته بود؟

0
22
حالت شب

مدرنیته با وجود اینکه با روش ارسطویی شروع شد، به سبک افلاطونی بنا شد. افلاطون در رساله گورگیاس با پرداختن به مناظره سقراط و کالیکس به جای میرسد که فیلسوفان مدرنیته رسیدند. شکل گیری مفهوم خود، خودی که مجرد و انتزاعی است. در این مناظره کالیکس همانند هیوم انسان بودن را در همان پیروی از امیال و غرایز می داند. انسانی بنا بر طبیعت خود در پی غرایز و امیال خود باشد. عدالت و فضیلت همان پیروی از همه آنچه است که طبیعت در وجود فرد قرار داده:

“سقراط-اینک بار دیگر عقیده اي را که تو(کالیکلس) و پیندار درباره­ي حق طبیعی دارید بیان کن؛ اگر درست به یاد داشته باشم گفتی عدالت از نظر طبیعت این است که قوي بر ضعیف فرمان براند و دارائی او را به زور و عنف بگیرد.

کالیکلس:  عقیده­ي من همان است.

سقراط:  بهتر و قوي تر در نظر تو یکیست… (آیا ) قوي تر کسی است که زورش بیشتر است؟ و ضعیفان باید از زورمندان فرمان ببرند؟ یا ممکن است کسی بهتر باشد و در عین حال ناتوان تر، یا قوي تر باشد و در عین حال بدتر؟

کالیکلس: فاش می گویم که هر دو یکیست…

سقراط: پس تصدیق می کنی که قوانین را آنکه قوي تر است وضع می کند؟

کالیکلس: آری” (افلاطون، ۸۳-۸۴).

مناظره به اینجا می رسد که قوی­ترها باید فرمان ببرند چون قوانین طبیعت این چنین است. طبیعت عدالت، فضیلت، نیکخواهی را تعریف می کند. در واقع منظور کالیکلس اینست که امیال فرد می بایست بر اساس طبیعت شکل بگیرد،کالیکلس می گوید:

“گوش فرادار (سقراط) تا زیبائی و عدالت را از نظر طبیعی بر تو روشن کنم: کسی که بخواهد چون آزادمردان روزگار بگذراند باید هوسها و شهوات خود را به جاي محدود ساختن بپرور…  البته بیشتر مردمان به آن کار توانا نیستند و چون از ناتوانی خود شرم دارند براي پنهان ساختن آن لگام گسیختگی و ناپرهیزکاري را زشت می شمارند و بدین سان می کوشند کسانی را که از نظر طبیعی قوي ترند محدود سازند… براي کسانی که فرمانروائی را از پدر به ارث برده یا به یاري نیروي طبیعی خود تاج و تخت به دست آورده اند، چه چیز زشت تر و بدتر از خویشتن داري است؟ اینان که می توانند از هر موهبت برخوردار گردند بی آنکه مانعی در راهشان باشد… سقراط، حقیقتی که تو جست و جو می کنی این است که می گویم نیکبختی و قابلیت آدمی فرمانروائی و کامرانی است. از  این که بگذري همه رسوم و آداب غیر طبیعی و سخنهاي بی معنی است” (افلاطون، ۹۰).

افلاطون می خواهد از این مناظره این نتیجه گیری را بکند که نباید از امیال و غرایز طبیعی پیروی کرد. در این صورت فرق انسان از حیوان چیست. کسی که مانند حیوانات رفتار کند دیگر نمی تواند متمایز از آنها باشد. اینچنین انسان دیگر دارای فضیلت نیست. افلاطون عدالت و فضیلت را در جهانی دیگر جستجو می کند. جهانی که حقیقت و فورم است. اما کیست که می تواند به حقیقت برسد. بالطبع کسی که همانند حیوانات از نیروی امیال و غرایز خود پیروی می کند نمی تواند به حقیقت برسد. در اینجا نیازمند خودی است که بتواند زنجیرهای که طبیعت بر دست و پا او بسته ببرد و آزاد شود. اگر در نگاه فیلسوفان قبل از افلاطون فرد تنها نهاد (Id) است و بر اساس امیال و غرایز ناشی از احتیاجات بدنی عمل می کند، در نگاه افلاطون انسان این مرحله کودکی را سپری می کند و وارد فرایند تکوین من و سلطه بیشتر بر خویش می شود.

از نظر تیلور این افلاطون بود که برای اولین بار مسئله خود را مطرح کرد. برتری بازنمایی و منطق بر افتخار و عمل که در واقع گرایی مدرن دوباره مطرح شد. آنچه افلاطون بنیان گذاشت مفهوم ذهن بعنوان فضای واحد و همه شمول است. برای مثال خدایان آنطور که در سنت هومری بیان می شد دیگر در زندگی انسانها نقشی ندارند. مردم هویت خودشان را دارند و مسئول اعمال خود هستند. آنها خود به نظم کیهان پاسخگو می بینند نه به جامعه. به این صورت که امیال فرد میباست بر اساس لوگوس شکل داده می شدند (Calhoum: 1991. 243-247).

تیلور فرایند تشکیل خود (self) را تا لاک پی می گیرد. آگوستین را در بین افلاطون و دکارت قرار می دهد. آگوستین اصطلاحات افلاطون را بطور ساده شده­ای بعنوان بیرونی ها و درونی ها بکار می برد. منظور او اینست که ما می توانیم خدا را نه بوسیله مخلوقات بیرونی بلکه از طریق ذهن بفهمیم. این تغییر بزرگی در سنت غربی بود، زیرا می گفت که من میتوانم جهان بیرون را بعنوان چیزی در درون بفهمم. مطالعه بعدی تیلور دکارت است، کسی که منابع اعمال اخلاقی را در کنار خدا در ذهن قرار داد. برای او ذهن یک ظرفیتی بود که دیگران را می ساخت. یک وسیله شناختی برای فهم دنیای بیرون است. قالب دکارتی فرد را از جهان بیرون جدا می کرد و به او میگفت که واقع­نگر باشد. لاک مطالعه بعدی تیلور است، که بطور کلی ایده خود دکارتی را رد کرد و بر خود خودمختار و مکفی تاٌکید کرد، این خود همان خود مکفی ارسطو (autarkeia) است. انسانی سیاسی یا اجتماعی که نمی تواند در بیرون پولیس (police) زنده بماند. حتی اگر در نظر گرفت که بتواند زنده بماند در توحش خواهد بود (Calhoum: 1991. 243-247).

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید