حالت شب

مبانی اندیشه های جامعه گرایان از فلسفه هگل ناشی می شود. هگل همانند کانت معتقد به نقش ذهن در فرایند شناخت جهان است و همانند او فکر می کند که جهان را نمی توان شناخت. اما هگل این نظر دوم فعلا در ابتدای امر می پذیرد و ذهن را قادر به شناخت جهان می داند، اما بعنوان جزی از ذهن نامتناهی که ذهن متناهی خودمان تنها بخشی از آن است. تفاوت کانت و هگل بطور کلی در این چهار مورد است.

  1. از نظر کانت چیزی در درون خودش بعنوان واقعیت و خارج از آگاهی وجود دارد. اما هگل این را رد می کند.
  2. از نظر کانت چیزی در درون خودش وجود دارد و آن غیرقابل شناخت است. اما هگل این نظر را نمی پذیرد.
  3. از نظر هگل هرچیزی فقط برای ما وجود دارد. کانت این نظر را نمی پذیرد.
  4. هگل معتقد است ما در نهایت می دانیم چطور چیزها بطور واقعی هستند. کانت با این نظر مخالف است (Cohen: 2014, 186).

Kant or Hegel: most influential philosopher - netivistآنچه در فلسفه هگل مورد توجه است، بحث هویتی است که هگل به آن می پردازد. آنچه هگل از آن بعنوان هویت نام می برد، سفر روح و یا بازشدن ذهن مجرد بسوی واقعیت است. این سفر که دیالکتیکی منطقی است با شناخت بیرون آغاز می شود که مقدمه ای است برای شناخت خود و شناخت خود آغازی دوباره می شود برای شناخت واقعیت تا به تکامل برسد. در کتاب پدیدارشناسی روح  این رابطه سوژه و ابژه است، به این نحو که در ظاهر سوژه مستقل از ابژه است، که توسط سوژه شناخته می شود، اما همین که سفر روح بیشتر ادامه می یاد، سوژه متوجه می شود که بیشتر به ابژه وابسته است، ابژه غیرقابل انکاره، تا آنجه که سوژه و ابژه بطور کامل درهم تنیده می شوند. در هر مرحله این سفر طبقه بندی ذهنی شکل می گیرد که در برخورد با طبیعت دوباره از نوتولید می شود. طبقه بندی های ذهنی همان قوانین فیزیکی و علمی هستند که در طول زمان تکمیل می شوند. قوانینی که به فهم خود ذهن نیز کمک می کنند. اما در حین حال قوانین ماندگار نیستند بلکه زاده ذهن هستند که اختراع شده اند تا اینکه کشف شده باشند. آنها کمک می کنند تا اطلاعات جهان بیرون را بتوان طبقه بندی کرد. با وحدت ذهن و عین مشخص می شود که انسانهای زنده، دارای امیال و بطور فیزیکی در جهان در تکاپو هستیم. از نظر هگل ما قادر خواهیم بود که خودمان را از امیال و خواسته های منشع در جهان بیرون جدا کنیم. زیرا که امیال در آخرین حد خود نیستند، بلکه همان طور بر طبق منطقی که گفته شد در هر بار برخورد با جهان بیرون گسترده تر می شوند و در هر بار برخورد با ذهن جهت دار و ارزشی می شوند. اما چه چیزی غیرقابل انکار است؟ هگل می گوید تنها افکار است که نمی توان از آنها خود را جدا کرد. من می توانم هر در هر برخورد امیال را بازتعریف کنم و جلوی برخی از آنها را بگیرم و با برخی دیگر بجنگم، اما نمی توانم خودم را از افکارم جدا کنم. هر بار من خودم را در انعکاس با افکارم می شناسم. قصد هگل این نیست که به برخورد فرد با جهان بیرون بپردازد. بلکه می خواهد روی این تمرکز کند که ببیند چه اتفاقی می افتد اگر دو نفر همدیگر را ملاقات کنند. درحالی که ذهن در حال گسترده کردن و بازکردن خودش است اگر کسی دیگر را ملاقات کند چه اتفاقی رخ می دهد؟ هگل می گوید فرد تنها در برخورد با دیگران است که بطور کامل تشخیص داده می شود. تنها از طریق دیگری است که فرد ابژه خودش می شود. تنها دیگری است که تصدیق می کند او وجود دارد. اما این برخورد باید دوجانبه باشد. دیگری زمانی می تواند مرا تشخیص دهد که من نیز وجود او را تصدیق کنم و همچنین تصدیق من است که باعث می شود او مرا تأیید کند (از نظر هگل تشخیص بر اساس ارزشمندی است، دیگری زمانی مرا می شناسد که من را مهم بداند) به عبارتی در این مبادله است که آگاهی هایمان از وجود یکدیگر رشد می کند(ibid: 188-192). بنابراین کنش و واکنش افراد در جامعه و اینکه هرکسی از طریق اراده خود، هدف خاصی را دنبال می کند و یک طرز آگاهی را به نمایش می گذارد که کمک میکند به تشکیل نهایی روح. در اینجاست که هویت جامعه به معنای کل تحقق میابد (منابع اینترنتی Redding;).

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید