هدف از زندگی چیست؟

0
10
حالت شب

آنچه منتقدین مدرنیته با آن مخالفت می کنند اینست که می گویند رد پای کانت بزرگترین فیلسوف لیبرال کلاسیک را تقریبا در همه حوزه های لیبرالی می توان یافت. این اصول لیبرالیستی بر فیلسوفان بزرگ اخلاق مثل بنتهام، استوارت میل تأثیر گذاشته تا آنکه میراث آنها به جان رالز رسیده است که همانند کانت فرد را موجودی آزاد و خود مختار می داند که دارای توانایی گزینش و قدرت انتخاب است. رالز با نادیده گرفتن تفاوت بین آزادی مثبت و منفی، افراد را کارگزاران آزاد که از این و یا آن محدودیت یا مجموعه محدودیت ها در انجام یا عدم انجمام کاری آزادند. اشخاص آن گاه که از محدودیت های خاص در انجام یا ترک یک کار آزادند و فعل یا ترک شان مصون از مداخله اشخاص دیگر است. رالز آزادی را حق طبیعی می داند که می بایست از محدودیت بیرونی مبرا باشد. بطوری که افراد باید بتوانند آزادانه منافع اخلاقی، فلسفی یا دینی خود را تعقیب نمایند (رالز، ۱۳۸۷٫ ۳۰۸-۳۱۱).

میکایل سندل نظریات رالز و بطور لیبرالیسم را منجر به نسبی گرایی و ذهنی بودن ارزشها می داند. این برداشت رالز مستلزم این است که اهداف و غایات انسان همواره چیزهایی اند که او بر می گزیند و آنها با اراده او مرتبط هستند، نقد سندل به رالز در مورد جدایی و تمایز کردن کثرت از خوبی و وحدت است. سندل می گوید که در نگاه رالز اشخاص مستقل از جامعه شان و بدون ارجاع به خوب هستند (Sandel.1982, 133-135).

مک اینتایر همسو با سندل از خودهای رها و مجزا انتقاد می کند، این خود را خودعاطفه گر، خود مجزا شده می داند. به نظر مک اینتار مشکل از دو جا ناشی می شود. یکی در فلسفه تحلیلی و دیگری در نظریه جامعه شناسی و اگزیستانسیالیسم. اولی نگرش اتمیستی در مورد رفتار انسان دارد و دومی خواهان بازگشت به فردیت و عمل اوست و بکلی فرد از نقش های که بازی میکند جدا می کند. این تفکیک صرفاً محدود به اگزیستانسیالیسم سارتر نیست بلکه جامعه شناسی رالف دارندورف و گافمن را نیز در بر می گیرد. شیوه سارتری حامل فضایل ارسطوی نیست. در واقع با انحلال خود دیگر جای برای بکاربستن استعدادها باقی نگذاشته است. استدلال مک اینتایر بر این مبنا است که خود داستانی دارد از زمان زایش تا مرگ، من داستانی دارم که به خودم مرتبط است. زمانی که کسی گله دارد و یا حتی به خودکشی فکر می کند در واقع از داستان زندگی خود ناراضی است، وضعیت او با هدف و آینده ای که ترسیم کرده ناسازگار است. این فرد می تواند گزارشی از وضعیت خود شرح دهد که در زمانی دیگر نیز قادر به تکرار آن است. خود به راحتی قادر خواهد بود به این سوال پاسخ دهد که بر سر او چه گذشته است. اینچنین فردی داستان زندگی متفاوتی دارد و در عین حال میتواند از دیگران پاسخ بخواهد. روایت زندگی هر کسی بخشی از روایت های دیگران است. این پاسخ و پرسش ها کمک زیادی به تکمیل داستان های فردی می کند. پرسش از این که شما چه کرده اید و چرا، و وقوف به تفاوت های بیان شما درباره آنچه من کرده­ام، و بیان خودم درباره­ی آنچه انجام داده­ام و بالعکس، این مؤلفه های بنیادین همه روایت ها، حتی ساده ترین و عریان ترین آنهاست. از این رو بدون قابلیت پاسخگویی خود، این رشته های رویدادها که سازنده ی همه روایت ها، حتی ساده ترین و عریان ترین آنهاست، رخ نمی دهد. بدون این پاسخگویی روایت ها فاقد آن تداوم لازم خواهند بود که هم این روایت و هم اعمال سازنده شان را معقول می کند. (کهون، ۱۳۸۲٫ ۵۵۲-۵۷۳).

جامعه گرایان بر هویت تأکید دارند که از طریق دیگری ساخته می شود. اگرچه ممکن است لیبرالها نخواهند که فرد را بطور کامل از جامعه جدا کنند. اما مسئله انتخاب بهرحال این معنی را می رساند که افراد مستقل و توان تحمیل اراده بر جهان را دارند. اجتماع گرایان تأکید می کنند این نگاه ارتباط موضوع به اینکه افراد جزی از جهان هستند را نادید می گیرد و درنظر نمی گیرد بخش زیادی از زندگیمان در حقیقت با عادات غیرانتخابی هدایت می شود که ریشه در پس زمینه ما دارد. ما معمولا خودمان این را اینطور تصور می­کنیم که بعنوان اعضایی از این خانواده یا جامعه یا ملت یا مردم.  بعنوان صاحب این تاریخ، پسرها و دخترهای این نژاد، بعنوان شهروندان این جمهوری، من عشق به مادرم پدرم را انتخاب نمیکنم یا اهمیت به محله ای که در آن بزرگ شدم یا احساس خاصی که مردم کشورم دارم. این حتی می تواند ناخوشایند باشد که کسی بخواهد در مورد آنچه او عمیقاً برایش اهمیت قائل است به چالش بگیرد. مشخصاً هیچ ازدواجی نمی تواند برای مدت طولانی دوام داشته باشد اگر درستی عشق و اعتماد را بخواهیم به بحث بگذاریم (منابع اینترنتی، Bell).

Morality and Politics (podcast) - Domenic Mesa | Listen Notes

همچنین این واقعیت را باید در نظر گرفت که الزام خود برای یافتن هویت اخلاقی خویش، از طریق عضویت اش در جماعاتی نظیر، خانواده، محله، شهر، قبیله مستلزم آن نیست که خود ملزم باشد محدودیت های اخلاقی خاص این اشکال گوناگون جماعت را بپذیرد. بدون شروع از این مختصات اخلاقی هرگز از هیچ جا نمی توان شروع کرد. اما در فراتر رفتن از چنین خصوصیت است که جست و جوی خیر و کلیت نهفته است. با این همه، خصوصیت را نمی توان به سادگی کنار نهاد یا نادیده گرفت. تصور گریز از این خصوصیات و رفتن به حوزه ی اصول کاملاً کلی متعلق به انسان از حیث انسان بودنش اش- خواه در شکات کانتی قرن هیجدهمی و خواه از منظر برخی فلسفه های مدرن تحلیلی اخلاق- یک توهم است. توهمی همراه با عواقب دردناک. وقتی مردان و زنان به سهولت و به طور کامل علل جزئی و مختص به خود را با علت یک اصل کلی یکسان می گیرند، معمولاً رفتاری بدتر از معمول را در پیش می گیرند.  بنابراین، آنچه بخش اصلی مرا تشکیل میدهد چیزی است که به میراث برده ام، گذشته ای خاص که تا حدی در اکنون من حضور دارد. من خودم را بخشی از یک سرگذشت می یابم، و این کلاً بدان معناست که چه، بخواهم و چه نخواهم، چه اذعان کنم و چه نکنم، یکی از حاملان سنت هستم (کهون، ۱۳۸۱٫ ۵۷۳-۵۷۴).

نکته مهم اینست که سنت غایات، اهداف و باورهای مرا می سازند. اساساً جدایی انسان با اهدافش امکان پذیر نیست. این بحث از سقراط شروع می شود اینکه چگونه باید زیست، شیوه های کلی زندگی ای که باید در پیش بگیریم، کدامند؟ تا از بهترین مزایایی زندگی برخوردار شویم، نکته مهم اینجاست، زندگی خوب فقط در جامعه امکان پذیر است (گاتری: ۱۳۷۸، ۹).  خوب از نظر افلاطون، غایت هرکاری است، خوب (خیر) آن است که ما بیش از هر چیزی خواهانش هستیم، خوب(خیر) برای فرمانده جنگ این است که پیروز شود، برای قهرمان بوکس این است که بر حریف غلبه کند، برای شخص طمع کار این است که پولی بدست آورد، برای جراح یک عمل جراحی موفقیت آمیز است، خوب برای ناخدای کشتی اینست که مسافرانش را سالم به مقصد برساند. خوب (خیر) چیزی است که هر روحی خواهان آن است، زمانی که فردی چیزی را با چنان شدتی می خواهد که بر هر چیز دیگری مقدم می دارد، آن چیز برای او خوب است. و برای سقراط و افلاطون خوب مطلقی هست، یعنی «هدف اصلی انسان». سقراط معتقد بود که نه تنها انسان بلکه هر چیزی در جهان کاری دارد که باید انجام دهد، و انجام آن برایش خوب است. کلید خوشبختی انسان همان خوب است. افلاطون در پیرو سقراط می گوید خوب باید مطلق و تغییرناپذیر باشد چونکه خوبهای جزئی دیگر معلول این خوب اصلی است، و همانطور علت بر معلول مقدم است. پس این خوب مطلق تغییرناپذیر و مطلق است. در واقع افلاطون می خواهد به پرسشی بپردازد که سقراط بی جواب باقی گذاشت: ماهیت خوبی مطلق چیست؟ اعتقاد سقراط به برابری خوب با کارآمدی یا سودمندی، چیستی این هدف اصلی را روشن نساخت. او تا آخر جستجوگر ماند، اعتراف کرد هیچ شناختی از آن ندارد، اما افلاطون در پی کشف صورت خوب بود. (گاتری: ۱۳۴-۱۳۷). انسانها تنها با پیوندهای اجتماعی قابل درک اند. فرد در واقع بر اساس هویت تاریخی است که نه به خواست من و نه به فرمان من است. در واقع هویت فرد امری انتزاعی و فارغ از عوامل بیرونی نیست. این اولویت خود به این معنی است یک فرد مختار، فعال و قادر به انتخاب اهداف و آرزوهایش است. راولز همانند کانت ادعا می کند اخلاق بر پایه استقلال فردی شکل می گیرد. سندل می گوید که این ادعا در واقع بر پایه ایده اخلاقی بنا شده اما در واقع اینچنین نیست چراکه در میان تنوع کثیری از امیال، خواسته ها و اهداف هیچ توافقی وجود ندارد. به عبارتی به شکل دلبخواهانه ای خوبی تعریف می شود، و اگر ما این خود متافیزیکی را بدون ویژگی های تجربی اش در نظر بگیریم، فرد را از پیوست های اجتماعی اش جدا کنیم، دیگر نمی تواند قادر باشد بپرسید که چه کسی است. اصلاً آگاه است از چه چیزی (Sandel.1982,13-21 ).

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید