مفهوم عقل در نزد کانت

0
12
حالت شب

از نظر پاسکال و هیوم، عقل انسان نهایتاً بر طبیعت، آداب و عادات بنا شده است. حتی کانت این مفهوم از عقل را حفظ می‌کند؛ عقل در نزد کانت همچون در نظر هیوم، ماهیت ذاتی و جنبه‌های غایت‌شناختی جهان عینی را تشخیص نمی‌دهد. مشکل کانت این بود که حوزه عقل را محدود به جهان محسوسات کرد، طوری که به متفکران بعد از خود یک عقل عقیم از شناسایی غایت را تحویل داد که در بهترین حالت قادر به درک اشراق بود نه بیشتر. عملکرد عقل از نظر کانت اینگونه است که ما تنها زمانی می‌توانیم جهان را بفهمیم و حقایق آن را بشناسیم که ذهن از یک رشته مقولات[۱]برای تنظیم مدرکات تجربی یاری بگیرد. ما در جریان تجربه، چیزها را با ساخت (یا نظم) معقولی که ذهن ما بر جهان خارج تحمیل می‌کند، به صورت کیفیت، نسبت یا در ارتباط معین حس می‌کنیم که در غیر این صورت بی‌شکل است. نکته مهم این است که مقولات قوه فاهمه تا ابد ثابت‌اند، یعنی ذهن خود ساختمانی معین و دگرگونی‌ناپذیر دارد. در همان زمان هگل به درستی خطاء او را گوشزد می‌کند.

Ethics - Kant | Britannica هگل به عنوان مقدمه این نظر اساسی را از کانت می‌پذیرد که ساخت اندیشه و ذهن این جهان را  برای ما منظم می‌سازد، ولی بعد از این مقدمه هگل نظری دیگر دارد. هگل می‌گوید اگر که کانت می‌گوید «شیء» به ذات خود ناشناختی است، پس نباید هیچگونه شناسایی درباره آن داشته باشیم و از وجود آن بی خبر باشیم، حال اینگونه نیست، بنابراین اطلاع از آن را باید به شناخت برخی از خصوصیات جهان مرتبط دانست که در حوزه تجربه ما می‌آیند. به عبارتی دیگر، با تجربه کردن به چیزی بیشتر از آنچه به حس می‌آید پی می‌بریم، یعنی تجربه خودش همراه با اضافاتی است. انتقاد دوم هگل به کانت این است که مقولات ابدی و دگرگون‌ناپذیر نیستند؛ بلکه «تاریخ»، تاریخ ساخت‌های فکری دگرگون شونده است. آدمیان با آگاه شدن بر روش فعلی اندیشه خود می‌توانند از آن روش انتقاد کنند و از لحاظ عقلی از آن برتری جویند. فرجام این کار، کمال عقلی تمامی جریان‌های اندیشه شده است، یعنی درک عقلی تمامی جریان‌های اندیشه (مک اینتایر، ۱۳۵۲: صص ۳۹-۴۱).

البته اندیشه کانت یک نکته برجسته و مهم داشت؛ اینکه اگر بحث عقلی درست هدایت شود، همواره نتیجه قاطعی در بر دارد، یعنی هدف و غرض از بحث عقلی عبارت بود از اثبات حقایق و تنها روش‌هایی قابل قبول بودند که به ابطال قطعی خطا و تأیید و اثبات حقیقت می‌انجامیدند. هگل و دیگر متفکرین روشنگری نیز معتقد بودند هر دیدگاهی با هر منشأیی می‌تواند به بحثی عقلی با هر دیدگاه دیگری کشیده شود. به عبارتی دیگر، احکام همچنان با منطق ارسطوئی صادر می‌شوند. اما آنچه در بحث‌های عقلی معاصر اتفاق افتاده این است که غیرقطعی و بی‌نتیجه‌اند. دیدگاه‌های معاصر معتقدند آن معیار یا معیارهای که هیچ شخص عاقلی نتواند از تصدیق حجیّت آن بازماند در یک طرح نظری یا مفهومی فراهم می‌آید. به عبارتی معیاری که باید خودش مستقل از طرح باشد، اساساً وجود ندارد. اینجاست که بن‌مایه‌ی فکری نهضت روشنگری از بیخ و بن گسسته می‌شود. در واقع دیدگاه‌های معاصر معتقدند هیچ مبنایِ از حیث نظری خنثی و ما قبل نظری وجود ندارد که بتوان براساس آن بین معیارهای متخاصم داوری کرد. وارثان تبارشناس نیچه چنین نتیجه‌ای گرفته‌اند. خیلی پیش‌تر در قرن سیزدهم توماس‌گرایان هم به این نتیجه مشابه رسیدند که چون آگوستین‌گرایی با شارحان اسلامی ارسطو به گونه‌ای نظام‌مند در تخالف یکدیگر بود و هر یک در درون خویش معیارهای ارزیابی عقلی خاص خود را داشت و هیچ راه معقولی برای رفع اختلافات یافت نشد، اما آکویناس به روش ارسطویی قاطعانه ثابت کرد که این نتیجه‌گیری خطاست. راه حل آکویناس این بود که هر یک با معیارهای خودش بتواند برای مسائل و مشکلاتی که مواجه می‌شوند راه علاجی پیدا کند بدون آنکه از درون محدوده نظام خودش خارج شود یا نیازی به منابع خارجی داشته باشد(مک اینتایر، ۱۳۹۲: صص ۳۱۰-۳۱۲)

بنابراین درست این است که بگویم معیارهای اخلاقی هر جامعه‌ای مختص به خود آن جامعه هستند و اگر تغییراتی صورت می‌گیرد از درون و با تغییر در مفاهیم و زبان اجتماعی آن شکل می‌گیرد. البته برخی از مفاهیم طی دوره‌های طولانی ثابت باقی می‌مانند و دلیل آن یکی از این دو علت است: نخست اینکه، یا آنها مفاهیمی بسیار تخصصی‌اند که به رشته‌های ثابت تعلق دارند، دوم اینکه، یا بسیار کلی‌اند که وجودشان برای هر زبانی با هر درجه از پیچیدگی ضروری است؛ مفاهیمی مثل و، یا، اگر… اما مفاهیم اخلاقی تحت تاثیر هیچ یک از این دو طبقه درنمی آیند. چرا که بصورت مجموعه‌ای در درون نهادهای سنت چسبیده‌اند و با تاریخ و مکان مرتبط هستند. بنابراین تحلیل مفهومی مثل عدالت که افلاطون، هابز، بنتام همگی انجام آن را وظیفه خود می‌دانستند، برحسب توفیقی که در این راه بدست آوردند، دارای درجه‌ای بالاتر و یا پایین‌تر است، البته اینطور نیست که بگوییم گفته‌های افلاطون، هابز یا بنتام درباره عدالت هیچ ربطی به هم ندارند. پیوستگی و همچنین گسست‌هایی در معیارهای اخلاقی وجود دارد (مک اینتایر، ۱۳۷۹: صص ۱۱-۱۴).

[۱] . categories

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید